دیشب...
دیشب بعد از اینکه همه چی به خیر و خوشی تموم شد ، گفتم من اگه برم درس ، آخر شب میذاری بیام پیشت؟
گفتی بله خان داداشم...
تو هوای اتاق نمیتونسم تاببیارم ، رفتم تو حیاط و شورو کردم به خوندن...
وقتی تموم شدم، گوشیو برداشتم که بهت اس بدم، نوشتم
آبجی نفس؟
عشق داداشی؟
ماه بانوی یاس .....
ک یهو اس اومد
کلی خوشحال شدم ولی وقتی بازش کردم دیدم گفتی داداشی اجازس من بخوابم؟
درصورتی که ظهر هم وسط حرف زدم خوابت برده بود :.....
.....
گفتی میمونی پیشم...
ولی ی اس دادم بهت، ج ندادی
چون گفته بودی میخوای بخوابی فک کردم خوابت برده...
چشمام اشکی شد و دلم پر غصه :""""""""""""""""
بعدش ک ج دادی ، بهت گفتم گفتم اشک رو...
و گفتم ک دارم تموم میشم....
ولی این دفه هم ج ندادی....
حدود 15 دقیقه...
میدونسم خواب نیستی... همونجور که پریشب هم خواب نبودی.....
فهمیدم ک حواست جای دیگه و پیش یکی دیگس...
واسه همین اس دادم :
" #حسرت_شبخوش_گفتنت :""""""""""""""""".....
خوش باشی...... "
گوشی روگذاشتم بالا سرمو غصه هامو بغل کردم و خوابیدم...
***
صب استو دیدم ک داشتی به تحلیل های سیاسی کاظم گوش میدادی...
***
بعدم اس دادی ک دستم رف لای در و ناخنش سیا شد :....
دلم ریشششش شد :"""
انگار یکی چنگش زد :"...
ولی هیچی ب ذهنم نیومد ک جوابتو بدم...
نمیدونم شاید واقعا تموم شده باشم....
به طور موقت !
***
دست و دلم به هیچی نمیره...
البته اینم به طور موقت!